هنوز هم مینویسم. کم، زیاد، شاد، غمگین. گاهی اینجا میگذارم و گاهی میماند برای خودم.این روزها به خاطر گرما چند روز تعطیلمان کردند. در خانه ماندم و کتاب خواندم. خانه را تمیز کردم و غذا پختم.چهارشنبه تعطیل بود. پیش از ظهر بود. آمدم طبقۀ پایین پیش مامان. دراز کشیدم. به برگ درختان سبزِ پشت پنجره و به رختهای روی بند نگاه کردم و کتاب خواندم. یادم آمد دو سال پیش در ظهری تابستانی همین جا دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. بعد خوابم برده بود. خواب دیده بودم. خواب خوبی بود. هنوز هم در دستهبندی خوابهایم، لطیفترین خواب، همان خواب است.هشت روز پیش در یادداشتی که اینجا نیست، نوشتم: «دلت را بزرگ کن الهام!» وقتهایی هست که بیش از هر چیز دلی بزرگ میخواهم.و امروز دلم بزرگ نبود.سه چهار روز دیگر به سفر خواهم رفت. سفر کاریِ چهار پنج روزه به جایی خوش آب و هوا و زیبا. کنار لباسهایی که خواهم برد، آن پیراهن سبز هم هست. نیمی از ذوقم برای پیراهن است و نیم دیگر تقسیم شده بین همۀ چیزهای دیگرِ این سفر.
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر
تابستان امسال چند کودک و نوجوان که در خوابگاههای بهزیستی زندگی میکنند، به کلاسم میآیند. برای هرکلمهای که میآموزند، بیاغراق ده بار تشکر میکنند. قدر هر داستان، هر شعر، هر مهربانی و هر زیبایی را میدانند. و به من یاد میدهند قدر دانستن را.هر روز که با آنها کلاس دارم، کیفم پر از نامه میشود و پر از ستارههایی که آنها به من میدهند.جای نام خانوادگیام «قلب» گذاشتم.
برچسب:
نویسنده: نیما رنجبر