خرید بک لینک
هنوز هم مینویسم. کم، زیاد، شاد، غمگین. گاهی اینجا میگذارم و گاهی میماند برای خودم.این روزها به خاطر گرما چند روز تعطیلمان کردند. در خانه ماندم و کتاب خواندم. خانه را تمیز کردم و غذا پختم.چهارشنبه تعطیل بود. پیش از ظهر بود. آمدم طبقۀ پایین پیش مامان. دراز کشیدم. به برگ درختان سبزِ پشت پنجره و به رختهای روی بند نگاه کردم و کتاب خواندم. یادم آمد دو سال پیش در ظهری تابستانی همین جا دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. بعد خوابم برده بود. خواب دیده بودم. خواب خوبی بود. هنوز هم در دستهبندی خوابهایم، لطیفترین خواب، همان خواب است.هشت روز پیش در یادداشتی که اینجا نیست، نوشتم: «دلت را بزرگ کن الهام!» وقتهایی هست که بیش از هر چیز دلی بزرگ میخواهم.و امروز دلم بزرگ نبود.سه چهار روز دیگر به سفر خواهم رفت. سفر کاریِ چهار پنج روزه به جایی خوش آب و هوا و زیبا. کنار لباسهایی که خواهم برد، آن پیراهن سبز هم هست. نیمی از ذوقم برای پیراهن است و نیم دیگر تقسیم شده بین همۀ چیزهای دیگرِ این سفر.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 15:15

«به قدری مهربان بود که تازه داشتم معنی محبت یک مرد را میفهمیدم.»این را ناتالیا گینزبورگ نوشته است.سالها پیش در کتابخانۀ بابا کتابی از دینو بوتزاتی دیدم. نوجوان بودم. اسم دینو بوتزاتی خوشآهنگ و دلنشین بود. نام مترجم محسن ابراهیم بود. و من و خواهرها آن روزها پسرانی را میشناختیم که نام یکی از آنها محسن بود و نام دیگری ابراهیم. داستانها را دانهدانه خواندم و دوست داشتم. همان تابستانِ نوجوانی دانستم که داستانهای ایتالیایی را دوست دارم و بابا داستانهای بیشتری داد تا بخوانم.این روزها گینزبورگ میخوانم. چقدر؟ پریروز ده صفحه، دیروز سه خط و امروز هنوز به پایان نرسیده است و خواهم خواند، چند صفحه یا چند خط.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 15:15

دیروز بعد از مدتها نامه نوشتم. چقدر حرف داشتم برای گفتن! چقدر نامه خوب است! خوب است برای خودم، برای بچهها، برای خوب دیدن، برای خوب نوشتن، برای به یاد آوردن، برای دوست داشتن. یادم باشد در کلاسها از نامه نوشتن بگویم.از صبح که بیدار شدم آرام به کارهایم رسیدهام. دوش گرفتن، لباس شستن، غذا پختن، کتاب خواندن، یادداشتبرداری برای آزمونِ پیشرو، حرف زدن با خانواده، حرف زدن با بچههای کلاس، گشتن و انتخاب کردن و ثبت سفارشهای اینترنتی، تماشای درخت انگور و کارهای ریز و درشت دیگر. و میان تمام این کارها سین مدام جلوی چشمم میآمد و مرا لحظهای، دقیقهای در خود فرو میبرد.فردا پنجمین سالروز رفتن سین است. او که همیشه نوجوان ماند و نماند.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 11:37

آخرین روز تیر است و یادم آمد از روز و شبهای تیری چیزی ننوشتهام. خواستم چیزی باشد، حتی کلمهای.روزهایم کتابخانهایست. صبح تا عصر کتابخانهام و خوبم. گاهی هم خسته میشوم. صبحها که از خواب بیدار میشوم، خستهام. دو سه هفتۀ دیگر امتحان دارم. باید هزار صفحه بخوانم و فقط هفده صفحه خواندهام. هیچ یادم نمیآید چه خواندهام و دربارۀ چه خواندهام.حسن ختام تیرماه خوب بود. عصر امروز پیراهنی سبز خریدم و دانستم هنوز ذوق، شوق، دوستداشتن و زیبایی در من بیدار است، روشن است و کار میکند.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:19

تابستان امسال چند کودک و نوجوان که در خوابگاههای بهزیستی زندگی میکنند، به کلاسم میآیند. برای هرکلمهای که میآموزند، بیاغراق ده بار تشکر میکنند. قدر هر داستان، هر شعر، هر مهربانی و هر زیبایی را میدانند. و به من یاد میدهند قدر دانستن را.هر روز که با آنها کلاس دارم، کیفم پر از نامه میشود و پر از ستارههایی که آنها به من میدهند.جای نام خانوادگیام «قلب» گذاشتم.

برچسب: نویسنده: نیما رنجبر تاريخ: جمعه 5 مرداد 1403 ساعت: 0:19

صفحه بندی